تبلیغات
مروارید زیبا
 
مروارید زیبا
امام علی (ع) : هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته است.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگ و مطالبش چیه؟






چهارشنبه 16 فروردین 1396
سلام،بعد از مدتها برگشتم.
ان شاالله از این به بعد سعی می کنم با یک وبلاگ به روز تر
در خدمت خوانندگان عزیز وبلاگ باشم و مطالب جدید براتون
بذارم و همچنین از خودم هم مطالب و نوشته هایی رو بذارم
 که امیدوارم دوست داشته باشین.
با تشکر از هر کسی که این مطلب رو می خونه و
وبلاگ رو دنبال خواهد کرد.
موفق باشید.




نوع مطلب : خود نوشت، 
برچسب ها : برگشت، بازگشت دوباره به وبلاگ،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 فروردین 1396
پدر

سلام داشتم فکر می کردم که نوشتن از پدر چه سخته ، انگار که هیچ
وقت پدر رو لمس نکردیم و درک نکردیم،چون همیشه بوده و نبوده ،
شاید هم نبوده و بوده....
منظورم اینه که خیلی از ما از صبح که از خواب بیدار شدیم ندیدیمش
و وقتی که دیدیمش شب بوده و پدر خسته و کم رمق اومده خونه و
البته که توی خونه هم سعی کرده خودشو سرحال نشون بده.
خیلی زمانها بوده که پدر حوصله نداشته و خسته بوده ولی ما به جای
اینکه بهش فرصت آرامش و رفع خستگی بدیم شروع کردیم به سر و
صدا و جنجال و دعوا و شکایت بری از دست دیگری پیش پدر و  بعد
حل شدن یا نشدن این ماجراها اون شب پدر خسته تر از قبل به خواب
 رفته، بعضی وقتها هم به جای اینکه ازش بپرسیم یا به این موضوع فکر
 کنیم که صبح تا شب کجاست و چه می کنه و برای کی این همه تلاش
می کنه ، شدیم بلای جونش و سوهان روحش که پدر اینو می خوام و
اونو می خوام و فلانی فلان چیزو داره و من ندارم و چه و چه ، ولی با
خودمون فکر نکردیم که آیا پدرمون توان برآورده کردن خواستمونو
داره یا نه، با خودمون فکر نکردیم که یک بار هم که شده وقتی خسته
و کم رمق بعد از ساعت ها کار بیرون و هزار سختی و مشکل برای
بدست آوردن یک لقمه نون حلال اومده خونه، به جای اذیت کردنش
و داشتن توقعات رنگارنگ یا شکایت ها ، بهش خسته نباشی بگیم یا
به قول روانشناس ها بگیم خداقوت که خستگی روی تنش نمونه ،اگه
چیزی خواست سریع براش فراهم کنیم و شرایط آرامش و استراحت
رو براش فراهم کنیم، بهش بگیم بابا از صبح که نبودی دلم تنگت بود
و همش دلم پیشت بود ، بگیم بابا بهت افتخار می کنیم که برای ما
اینهمه زحمت میکشی و هیچ وقت آرامش نداری تا ما آرامش داشته
باشیم.
به نظرم بعضی وقتها به چهره پدر نگاه کنیم به چین و چروک صورتش
نگاه کنیم و با خودمون فکر کنیم که واقعا کی این همه چروک روی
صورتش نشست ؟ به دستاش نگاه کنیم و پینه های دستشو ببینیم یا
خوب گوش گنیم و صدای خستگی روحشو و بغض و فریاد خوابیده
 تو گلوش رو
بشنویم که هیچ وقت بیرونشون نریخت تا همیشه مرکز
 آرامش ببینیمش و تکیه گاه همه خانواده .قدر پدر رو بیشتر از قبل
 بدونیم ، فقط خداست که از حال دل یه پدر خبر داره ، مخصوصا توی
این زمونه بد و با این شرایط اقتصادی.....
پدرمونو خوب ببینیم و حداقل اگه نمی تونیم مرهمی برای زخمهاش
و مونسی برای حرفهاش باشیم(قطعا هم هیچ وقت پدرخیلی از حرفها
و دردهاشو بیرون نمی ریزه و بروز نمیده) ولی لااقل سوهان روحش
 نباشیم و ما چین و چروک صورت و دلش رو بیشتر نکنیم و به خاطر
ما و از غصه ما موهاش سفیدتر نشه ، باور کنید تو این زمونه پدر بودن
خیلی سخته...
قدر پدرهامونو بدونیم تا روزی حسرت نخوریم ، به قول شاعر :
قدر آیینه بدانیم چو هست
                                           نه در آن وقت که افتاد و شکست
پدر جان روزت مبارک

انشاالله همیشه سایه پدر و مادر بالای سرمون باشه.
موفق باشید.
عکس از سایت بیتوته





نوع مطلب : خود نوشت، 
برچسب ها : پدر، کانون آرامش، فرشته ما، برای پدر، درباره پدر، محبت به پدر، آرامش پدر،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 فروردین 1396


چون من خودم علاقه به نوشتن دارم این مطلب رو براتون گذاشتم
 امیدوارم دوست داشته باشید و استفاده کنید.


کم نیستند افرادی که دوست دارند بنویسند اما نمی‌دانند از کجا
شروع کنند و از که راهنمایی بگیرند. چه کسی بهتر از نویسنده‌
های مشهور می‌تواند راه‌هایی پیش پای نوقلم‌ها بگذارد؟

به گزارش جام جم آنلاین از ایسنا، هریک از نویسنده‌ها راه و روش

مختص خودشان را برای نوشتن دارند، اما در همین وادی هم یک‌

سری اصول ثابت وجود دارد که می‌تواند به پیش‌روی بهتر تازه‌کارها

کمک کند.«هافینگتون پست» در این گزارش‌ شش راهنمایی کوتاه

به علاقه‌مندان به نویسندگی را این‌گونه توضیح داده است:

رد شدن از سد صفحه خالی

چارلز بوکوفسکی می‌گوید: من می‌نویسم چون خودش می‌آید.

بعد باید بابت آن به من پول بدهند؟برخلاف «بوکوفسکی»، نوشتن

برای بسیاری این‌قدر هم ساده نیست.نوشتن انرژی ذهنی و فعالیت

زیادی از حافظه آدم می‌طلبد و اگر سعی کنید در نوشتارتان صادق و

باز باشید، احساس آسیب‌دیدگی هم می‌کنید. نوشتن به تنهایی،

فعالیت دشواری است. اگر درد نشان دادن اثر به دنیا و تحمل بار

قضاوت دیگران را هم به آن اضافه کنیم، به راحتی به سمت ترک این

وادی پیش می‌روید. راه حلی که برای این مشکل توصیه می‌شود

چندان ساده نیست، اما به شدت تأثیرگذار است: به خودتان اجازه

بد نوشتن بدهید و فقط دست به کار شوید.

آنه لموت نویسنده، مقاله جالبی درباره اینکه چرا چرک‌نویس

نویسنده‌ها این‌قدر افتضاح است، نوشته و در آن آورده است: من

نویسندگان بسیار بزرگی را می‌شناسم، نویسندگانی که دوست‌

شان دارید، زیبا می‌نویسند و پول خوبی درمی‌آورند و حتی یکی از

آن‌ها به صورت روتین با احساس اشتیاق و اعتماد به نفس فراوان

نمی‌نویسد.مطمئن باشید حتی یکی از آن‌ها هم در چرک‌ نویس

اولش باشکوه نمی‌نویسد. خیلی خب، یکی از آن‌ها این‌طوری است،

اما ما آن را خیلی دوست نداریم .‌ مقاله آنه احساس خوبی درباره

نوشتن در تازه‌کارها پدید می‌آورد. او به وضوح توضیح می‌دهد که

تمام نویسندگان بزرگ با اولین دست‌نوشته‌های خود درگیرهستند.

بنابراین از بزرگ‌ترین سد که همان صفحه‌های سفید است عبور کنید

و فقط بنویسید.اصلا نترسید که چرک‌نویس‌تان ممکن است بد از کار

دربیاید. ممکن است این اتفاق بیفتد اما اشکالی ندارد. تقریبا تمام

نوشته‌های خوب با نسخه‌های اولیه بد شروع می‌شوند. شما باید از

جایی شروع کنید.با نوشتن، نوشتن هر چیزی روی کاغذ شروع کنید.

کلیشه‌ها را به باد بسپارید

کلیشه‌ها را فراموش کنید ! البته اگر عملی کردن آن هم به راحتی

گفتنش باشد.کلیشه‌ها ما را در برگرفته‌اند و به طرز تعجب‌آوری اجتناب

از آنها کار سختی است.کلیشه‌ها عبارت‌های بی‌مزه و تکراری هستند

که خوانندگان شما را به هیجان نمی‌آورندو موجب تشویق و تأثیرگذاری

روی آنها نمی‌شوند . کلیشه‌ها زبان ما را در هر دو بُعد کلامی و

نوشتاری تحت تسلط خود درآورده‌اند.دلیلش این است که ما دائم آن‌

ها را می‌شنویم بنابراین وقتی می‌خواهیم خودمان را بیان کنیم آن‌ها

اولین عباراتی هستند که به ذهن ما می‌آیند.دقیقا مشکل هم همین

است: کلیشه‌ها بارها و بارها به گوش ما خورده‌اندو ما نهآن‌ها را به

افکار و اجسام به‌خصوص پیوند می‌دهیم و نه بسیاری از افکار و اجسام

را به آن‌ها. واقعیت این است که کلیشه‌ها آن‌چنان عام هستند که می‌

توانید آن‌ها را به هر ایده‌ای نسبت دهید و خنثی‌شان کنید. این مسأله

ربط زیادی به این دارد که ما موقع خواندن، کلمات و عبارات را چگونه درک

می‌کنیم . هر چه با یک اصطلاح یا عبارت آشناتر باشیم، بیشتر موقع

مطالعه سعی می‌کنیم آن‌ را نادیده بگیریم.بهترین راه برای جلوگیری از

این مشکل ، استفاده از زبانی دیگر برای توضیح مفاهیم آشناست.این،

نوعی تعادل برقرار کردن دقیق است که نه متن آنقدر متفاوت باشد که

خواننده مفهوم شما را درک نکند و نه اینکه آنچنان آشنا باشد که کارتان

خسته‌کننده شود.به بیانی دیگر،خواننده باید احساس کند مفهوم شما

جدید اما معتبر است.

شبیه حرف زدن بنویسید

تنها از طریق نوشتن و نه رویاپردازی است که می‌توانیم سبک نوشتاری

خود را ارتقا دهیم. «پی. دی. جیمز» رمان‌نویس و المور لئونارد فیلمنامه

نویس به خوبی از اهمیت خواننده‌ها آگاه بودند. «لئونارد» هرگز اجازه

نمی‌داد خوب نوشتن، راه روایت یک قصه عالی و درگیر کردن خواننده‌

ها را سد کند . او می‌گوید : اگر متن شبیه نوشته‌ها باشد ، دوباره

می‌نویسمش.نوشتن مثل حرف زدن، آن‌قدر که به نظر می‌رسد آسان

نیست . کورت ونه‌ گات در فهرست قوانین نوشتن با سبک توضیح می‌

دهد که وقتی به روش صحبت کردنش می‌نویسد ، نتیجه بهتری

می‌گیرد:من به شخصه فهمیده‌ام که وقتی شبیه فردی از ایندیاناپلیس

که خودم هستم می‌نویسم،بیش از همیشه به خودم اعتماد دارم و

دیگران هم همین‌طور.

لئونارد در این زمینه راه حل خوبی پیشنهاد می‌دهد: تصور کنید همان‌

طور که دارید تایپ می‌کنید، فردی روبه‌روی‌تان نشسته و در حالی که

شما دارید با او حرف می‌زنید، در حال نوشتن است.

از کلمات کوتاه، جملات کوتاه و پاراگراف‌های کوتاه استفاده کنید

وقتی مثل حرف زدن می‌نویسید،تمایل‌تان به استفاده از جملات بلندتر،

که گاهی طول آن‌ها به یک پاراگراف هم می‌رسد، بیشتر می‌شود.

اما یکی از مزیات نوشتن این است که می‌توانید پیش از این‌که پیام‌تان

به مخاطب برسد، آن را ویرایش کنید.

دیوید اوگیلوی اسطوره تبلیغات که خیلی به سر اصل مطلب رفتن بدون

تلف کردن وقت، علاقه‌مند بود، گفته: از کلمات، جملات و پاراگراف‌های

کوتاه استفاده کنید.هرگز درباره یک موضوع بیش از دو صفحه ننویسید.

این نکته کمتر به ویراستاری و بیشتر به ساده‌نگاری مربوط است. تا

آن‌جا که می‌توانید، سریع سر موضوع اصلی بروید و هر چه ساده‌تر

بنویسید.درباره استفاده از زبان هم یادتان باشد:ویلیام شکسپیر و

جیمز جویس که از بزرگ‌ترین استادان زبان بودند هر چه موضوع‌شان

سطح بالاتر بود ، از زبان کودکانه‌تری استفاده می‌کردند؛ هملت

شکسپیر می‌پرسد: بودن یا نبودن؟ مسأله این است. به همین

سادگی!

«کورت ونه‌گات» هم می‌گوید: طولانی‌ترین کلمه، سه حرف دارد.

با گذر زمان کمتر بنویسید، نه بیشتر

و حالا نوبت به ویرایش می‌رسد. شاید مهمترین چیزی که بتوان درباره

نویسندگی آموخت، نقش ویرایش هسته‌ای در فرآیند نویسندگی خوب

است. «جف گوینز» می‌گوید: کمتر بنویسید، نه بیشتر.

وقتی بامسأله شروع کردن و چرت و پرت نوشتن کنار آمدید،می‌فهمید

که بیشتر فرآیند نوشتن به ویرایش مربوط می‌شود.در واقع نوشتن یک

مطلب کوتاه بیشتر از شما زمان می‌برد.شما می‌بینید که دوبرابر وقتی

که برای نوشتن صرف کرده‌اید، برای ویرایش لازم دارید.

داشتن فردی که کارتان را بخواند و بتواند در این مرحله کمک‌تان کند ،

خیلی خوب است. بلند خواندن نوشته‌ها و ویرایش کردن مرحله به

مرحله آن هم همین‌قدر مفید واقع می‌شود.

از همه مهم‌تر لازم است که از فرآیند نوشتار کمی فاصله بگیرید و کلاه

ویراستاری سر خود بگذارید. چرک‌نویس‌تان را تا حد ممکن از دید بیرونی

نگاه کنید و از خود بپرسید: پیام را واضح رسانده‌اید؟ کوتاه‌ترین واژه‌ها را

به کار گرفته‌اید؟ از ساده‌ترین کلمات و جملات استفاده کرده‌اید؟

کورت ونه‌گات نویسنده «سلاخ‌خانه شماره پنج»، یک قانون طلایی دارد

که موقع ویرایش می‌توانید آن را آویزه گوش‌تان کنید؛ اگر جمله‌ای، حتی

خیلی عالی، کارکردی مفید و نو در روشن شدن موضوع‌تان ندارد، بیرون

بکشیدش.

به نوشتن ادامه دهید، حتی وقتی درد دارد

آخرین و مهم‌ترین نکته این است: حتی در مواقعی که گیر کرده‌اید و

هیچ ایده‌ای به ذهن‌تان نمی‌رسد،به نوشتن ادامه دهید و خواهید دید

آن‌چه پیش می‌آید یکی از بهترین راه‌ها برای خلق یک داستان خوب

است.جف گوینز در این‌باره می‌گوید: راز خوب نوشتن، تمرین است.

اگر بخواهید در هر کاری موفق باشید، باید تمرین کنید. باید کارتان را

جوری قاعده‌مند کنید که وقتی دوست هم ندارید، بنویسید و زمانی

که کافی است، دست از کار بکشید.

منبع: جام جم آنلاین





نوع مطلب : سرگرمی و موفقیت ، 
برچسب ها : اصول نوشتن، نویسندگی، نوشتن موفق، موفقیت در نویسندگی، نویسنده خوب، نوشته قوی، عبور از مشکلات نویسندگی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1396
دعای مادر

این داستان در مورد پزشک و جراح مشهور پاکستانی دکتر ایشان است.

پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس

علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش

برگزار میشد،با عجله به فرودگاه رفت. بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که

بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کار افتادن

یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین

فرودگاه را داشته باشیم.دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت

و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر

دقیقه برای من برابر با جان خیلی از انسانها است و شما می خواهید

من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟ یکی از کارکنان

گفت: جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه

کنید،تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است، دکتر ایشان با

کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و به راه افتاد که ناگهان

در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد

بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود . ساعتی رفت تا اینکه

احساس کرد دیگه راه را گم کرده خسته و کوفته  و   درمانده و با

ناامیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به

خود جلب کرد .کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد،صدای پیرزنی را

شنید: بفرما داخل هرکه هستی،در باز است …دکتر داخل شد و

از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده

کند.پیرزن خنده ای کرد و گفت :کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی

هست و نه تلفنی،ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی

چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون

بگیری .دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد،درحالی که

پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود که ناگهان متوجه طفل کوچکی

شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود،که هر از

گاهی بین نمازهایش او را تکان می داد.پیرزن مدتی طولانی به نماز

و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت:به خدا من شرمنده این لطف

و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب

شود.پیرزن گفت : و اما شما،رهگذری هستید که خداوند به ما

سفارش شما را کرده است.ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز

یک دعا. دکتر ایشان گفت:چه دعایی؟پیرزن گفت:این طفل معصومی

که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ،

به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن

عاجز هستند .به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر

ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور

هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را

پیش او ببرم.می ترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود

پس از الله خواسته ام که کارم  را آسان کند.دکترایشان در حالی که

گریه میکرد گفت:به والله که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و

باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه

من دکتر را به سوی تو کشاند و من به خدا هرگز باور نداشتم که

الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش

مهیا می کند. و بسوی آنها روانه می کند. وقتی که دست ها از

همه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان

به جا می ماند .

منبع: http://www.funpatogh.com





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : د ایشان، دکتر ایشان، داستان زیبا، دعای مادر، تاثیر دعای مادر، دعای بندگان مومن، مادر و دعا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1396
خیلی از ما این جمله رو زیاد شنیدیم و از آدمهای مختلف،از دوستهامون،
از بزرگان،توی کتابها و خیلی جاها دیدیم و شنیدیم، اما واقعا چقدر این
جمله رو باور داریم و بهش ایمان داریم.
داستانهای آدمهای موفق زیادی رو خوندیم و شنیدیم که با حداقل ها
و با تلاش و پشتکار و پشتکار و پشتکار به موفقیت رسیدن،شنیدیم
 که ادیسون تو بار هزارم موفق شد لامپ رو اختراع کنه.البته شاید
دقیقا هزار بار نبوده باشه ولی عدد هزار نشان دهنده تعداد دفعات
خیلی خیلی زیاد هستش و تلاش بسیار زیاد و هی شکست خوردن و
ناامید نشدن رو نشون میده و وقتی در مورد این 999 بار شکست ازش
سوال کردن گفت که من 999 بار راه های نساختن لامپ رو یاد گرفتم
 ولی واقعا چند نفر از ما این پشتکار و این استقامت رو داریم که اینقدر
 بجنگیم و هی شکست بخوریم و ناامید نشیم و باز ادامه بدیم تا بالاخره
 موفق بشیم،از این موارد و نمونه ها و زندگی نامه ها کم نیست ولی
 انگار برای بعضی از ماها فقط مثل یه قصه و داستان شده که روزانه
می شنویم ولی خب چرا در عمل و زندگی واقعی خودمون این پشتکار
 رو نشون نمی دیم؟!!!
واقعا چرا؟؟؟باید از خودمون بپرسیم.
ما چقدر واقعا به آیه إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا اعتقاد داریم و تلاش می کنیم
و تلاش می کنیم و تلاش
و شکست ها رو پشت سر میذاریم و نا امید
 نمیشیم تا از سختی عبور کنیم و به آسونی برسیم.
به نظرم، بیایم از امروز از این قصه ها به آسونی رد نشیم و بهشون فکر
 کنیم،و یاد بگیریم که روحیه برنامه ریزی و تلاش و پشتکار و شکست
ناپذیری رو در خودمون ایجاد کنیم.

لطفا نظراتتون و تجربه های شخصیتون رو توی نظرات پست بنویسید.
با تشکر



نوع مطلب : خود نوشت، 
برچسب ها : خواستن، توانستن، توانستنه، تلاش، پشتکار، ادیسون، 999 بار شکست،
لینک های مرتبط :

 

به گزارش ایران ویج ، در سال ۱۸۰۱ هنگامی که اولین سرشماری کامل در

جهان انجام شد ، جمعیت جهان یک میلیارد نفر اعلام شد. در آن سال چین ۲۹۵

ملیون ، هند ۱۳۱ ، روسیه ۳۱ ، فرانسه ۲۷ ، امپراتوری عثمانی ۲۱، آلمان ۱۴ ،

اسپانیا ۱۱ ، بریتانیا ۱۰ و ایرلند و آمریکا ۱۰ میلیون جمعیت داشتند.

 

جمعیت جهان در سالهای مختلف قرن بیستم تا هزاره ی سوم:

۱۹۲۷: دو میلیارد نفر

۱۹۶۰: سه میلیارد نفر

۱۹۷۴: چهار میلیارد نفر

۱۹۸۷: پنج میلیارد نفر

۱۹۹۹: شش میلیارد نفر

۲۰۱۰: ۶٫۹ میلیارد نفر

۲۰۱۱: هفت میلیارد نفر

در جولای سال ۲۰۱۰ جمعیت چین ۱٫۳ میلیارد، هند ۱٫۲ میلیارد، آمریکا ۳۰۷

میلیون، روسیه ۱۴۱ ، آلمان ۸۲ ، فرانسه ۶۲  و بریتانیا ۶۱ میلیون نفر بود.

منبع : www.iranvij.ir

 





نوع مطلب : دانستنی ها، 
برچسب ها : دانستنی بدانیم جمعیت سرشماری جمعیت جمعیت کره زمین آمار جمعیت،
لینک های مرتبط :

 

چند روز پیش توی تاکسی بودم .رادیو روشن بود گوینده رادیو این داستان رو

تعریف کرد: (نظر فراموش نشه)

روزی پادشاهی که فرزندی نداشت برای اینکه جانشینی برای خود انتخاب

کند جوانان شهر را دعوت کرد تا از میان آنها جانشینی را برای خود انتخاب

 کند و به هر کدام از آنها یک دانه گندم داد و گفت که مدتی وقت دارند تا

گندم جوانه بزند و گندم هر کسی بیشتر رشد کرد جانشین پادشاه خواهد

شد.زمانی که فرصت تمام شد تمام جوانان نزد پادشاه حاضر شدند. گندم

 های همه آنها جوانه زده بود به جز یک جوان که دست خالی آمده بود.

پادشاه علت را از او پرسید و او گفت که بسیار تلاش کرده هر چه تلاش

 کرده موفق نشده و گندم جوانه نزده است و به خود گفته که نزد پادشاه

 می روم و حقیقت را می گویم. بعد از حرفهای جوان پادشاه گفت:

 این جوان جانشین من است. جوانان حاضر اعتراض کردند پادشاه گفت:

من تمام دانه های گندم را در آب جوشانده بودم و نباید هیچ کدام از آنها

 جوانه می زد.مملکت به پادشاهی نیاز دارد که راستگو باشد نه اینکه با

 نیرنگ و دروغگویی به دنبال دستیابی به اهداف خود باشد.

عکس از: سایت دامکده damkade.com

 

 

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : حکایت جانشین پادشاه جانشین شاه انتخاب جانشین پادشاه جوانان و جانشینی پادشاه پادشاه بی فرزند پادشاه بی جانشین راستگویی جوان جوان راستگو،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 آبان 1390

سلام امروز یه داستان از سایت فان پاتوق گذاشتم که به نظر خودم

داستان جالب و پر معنی هست شاید یکی از مفاهیمش این باشه که

ما قدر خیلی از چیزهایی رو که داریم به دلیل تکرار های روزانه و اینکه 

زیاد اونها رو می بینیم یا به دلیل کم توجهی نمی دونیم .

 حتما نظرات خودتون رو بنویسید.  

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی

که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت

کرد…

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود

پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که

هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن

درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین

کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر

را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک5 ساله رفتار

میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و

ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه

میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با

لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه

کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از

مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه

نمی کنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

امروز  پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

منبع: سایت فان پاتوق  www.funpatogh.com 

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان پدر و پسر پسر نابینا پیرمرد و پسرش داستان پسر جوان در قطار دیدن طبیعت داستان جوان 25 ساله و دیدن دنیا داستان حرفهای عجیب جوان،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 شهریور 1390

 

سلام انتظار دارم دوستانی که از وبلاگ دیدن می کنن نظرات خودشون

رو بنویسن.

امروز یه داستان قشنگ در مورد یه طلبه جوان رو که قبلا شنیده بودم براتون

گذاشتم امیدوارم قشنگ باشه.

روزی طلبه جوانی از کوچه ای می گذشت سگ مادری را دید که بیمار و

ضعیف است و توانایی شیر دادن به توله های کوچک خود را ندارد وتوله هایش

بسیار گرسنه هستند.با دیدن این صحنه طلبه جوان بسیار ناراحت شد و به

اتاق خود رفت یکی از کتابهای خود را برداشت و رفت و آن کتاب را فروخت

 و با پول آن برای سگ غذایی تهیه کرد و به سگ داد تا توانایی شیر دادن

به توله هایش را به دست بیاورد.

شب وقتی طلبه جوان خواب بود در خواب دید که در بهشت برای او قصری

می سازند و این پاداشی بود که خدای بزرگ برای کار خیر و انسانیت او قرار

داد.

 

عکس از: سایت تبیان

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان زیبای طلبه جوان حکایت طلبه طلبه و کمک به سگ کمک به حیوان بیمار توله سگ های گرسنه داستان طلبه و توله سگ های گرسنه سگ مریض پاداش عمل داستان پاداش کار نیک نتیجه عمل درست طلبه کمک کردن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 شهریور 1390

 

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید

بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه

استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم

می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم از لهاز فکری هم دو

طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من

بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که

کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده.

مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از

زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و

همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج

عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی

خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده

ایم که بجای شام عروسی چیپس خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ،

هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش

خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر

زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم

دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم

از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی

درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من

قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا

کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد

می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج

مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

 منبع : پایگاه اطلاع رسانی نیک فان دات کام

 

 





نوع مطلب : سرگرمی و موفقیت ، 
برچسب ها : انشا بامزه انشا جالب قشنگ طنز عزدواج، انشا در مورد ازدوهج عروسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 شهریور 1390

سلام امروز براتون سخنانی از تعدادی از بزرگان گذاشتم و ترجیح می

دم این سخنان رو با سخنی از بزرگمرد اسلام شروع کنم.

امام علی (ع) می فرماید: هر کس دنیا را به بازیچه بگیرد سختی ها

برایش آسان می شود.

دوست دارم شما که این مطلب رو می خونید نظرتون رو در مورد این

سخن و سخنان دیگه ای که می ذارم بگید.

همیشه به خود اعتماد داشته باش.اگر یک بار کاری را با موفقیت انجام

داده باشی باز هم می توانی.  آنتونی رابینز

عشق مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند.  باربارا

دی آنجلیس

ثروت نصیب افرادی می شود که توانمندی بالقوه ای برای ثروتمندشدن

در خود می بینند.  ناپلئون هیل

با ایده های نو بدون تعصب برخورد کن.  جکسون براون

کامیابی بدون دشواری معنایی ندارد.  سوفوکل

هر چه بیشتر انجام کاری را تکرار کنید آن را سریع تر انجام خواهید داد. 

برایان تریسی

کسی شایسته آزادی است که هر روز بتواند به هوس های خود چیره

شود.  گوته

خشم و غضب را به درگاه انسان های با اراده راهی نیست.  سقراط

شخص باید لایق ستایش باشد ولی از آن بگریزد.  فنلون

هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.  وین دایر

برای رسیدن به هدف اراده ,توان و صبر نیاز است.  حسین بهزاد

گرفته شده از:  مجله موفقیت
 

 





نوع مطلب : سخنان بزرگان، 
برچسب ها : سخنان بزرگان صحبت های بزرگان گفته های بزرگان جملات بزرگان سخنان آموزنده جملات پندآموز گفته های آموزنده،
لینک های مرتبط :


برای آنکه بتوانید در آرامش زندگی کنید,از خودتان در حد توان تان انتظار

داشته باشید,نه بیشتر,نه کمتر.

برای آن که بتوانید اراده ای قوی داشته باشید,همیشه به نکات مثبت

اخلاقی و رفتاری خود ایمان داشته باشید.

برای آن که بتوانید از دیگران درس های مثبت بگیرید,در رفتار و حرکات

آنها دقیق شوید و از نکته های ارزشمند الگو برداری کنید.

برای آن که بتوانید یک وظیفه را به درستی انجام دهید,وجدان خود را

بیدار کنید.

برای آن که بتوانید کاری را با موفقیت تمام کنید,با برنامه,هدف و اراده

فولادی جلو بروید.

برای آن که بتوانید با دیگران ارتباط خوبی داشته باشید باید به عقاید و

افکار آنها احترام بگذارید.

برای آن که بتوانید به اهدافتان برسید,هرگز منتظر دیگران نباشید و خود

دست به کار شوید.

منبع:  مجله موفقیت





نوع مطلب : سخنان زیبا، 
برچسب ها : برای موفقیت برای رسیدن به هدف برای توانستن برای داشتن اراده محکم برای اراده آهنین،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 مرداد 1390

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را،

زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا

می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها

مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه

سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری

نبود. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده

ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را

رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. در سال

پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و

كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5

سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن

نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر

مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم

می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه

بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید

تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.

‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند. 

گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

منبع: www.mstory.mihanblog.com(مجموعه سایت های میعادگاه)

البته این متن مقدار کمی حذفیات داشته است.

دوستان حتما نظر بدید.





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان داستان بامبو و رشد کردن رشد کردن در زندگی،
لینک های مرتبط :

سلام 16 مرداد 1390 مروارید زیبا یکساله شد.

 از بازدیدکنندگان می خام که حتما درمورد مطالب وبلاگ, قالبش,

چیزهایی که به نظرشون توی بهترشدن وبلاگ تاثیر داره نظر بدن.

وجود نظرات در مورد مطالب می تونه من رو برای به روز کردن

زودتر وبلاگ ترغیب کنه و با مطالب مورد علاقه شما آشنا کنه

موفق باشید.  

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


 
 
بالای صفحه