تبلیغات
مروارید زیبا
 
مروارید زیبا
امام علی (ع) : هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته است.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حسینی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگ و مطالبش چیه؟






یکشنبه 26 آبان 1392


سلام امروز سه شنبه 12 اسفند 93 هستش.

بعد از ماهها توی این وبلاگ دارم پست می ذارم

ممنون میشم اگه دوستان و بازدیدکنندگان

نظراتشونو در مورد وبلاگ و مطالبش برام بذارن

ممنون








نوع مطلب :
برچسب ها : بازگشت دوباره به وبلاگ، تسلیت محرم،
لینک های مرتبط :

 

به گزارش ایران ویج ، در سال ۱۸۰۱ هنگامی که اولین سرشماری کامل در

جهان انجام شد ، جمعیت جهان یک میلیارد نفر اعلام شد. در آن سال چین ۲۹۵

ملیون ، هند ۱۳۱ ، روسیه ۳۱ ، فرانسه ۲۷ ، امپراتوری عثمانی ۲۱، آلمان ۱۴ ،

اسپانیا ۱۱ ، بریتانیا ۱۰ و ایرلند و آمریکا ۱۰ میلیون جمعیت داشتند.

 

جمعیت جهان در سالهای مختلف قرن بیستم تا هزاره ی سوم:

۱۹۲۷: دو میلیارد نفر

۱۹۶۰: سه میلیارد نفر

۱۹۷۴: چهار میلیارد نفر

۱۹۸۷: پنج میلیارد نفر

۱۹۹۹: شش میلیارد نفر

۲۰۱۰: ۶٫۹ میلیارد نفر

۲۰۱۱: هفت میلیارد نفر

در جولای سال ۲۰۱۰ جمعیت چین ۱٫۳ میلیارد، هند ۱٫۲ میلیارد، آمریکا ۳۰۷

میلیون، روسیه ۱۴۱ ، آلمان ۸۲ ، فرانسه ۶۲  و بریتانیا ۶۱ میلیون نفر بود.

منبع : www.iranvij.ir

 





نوع مطلب : دانستنی ها، 
برچسب ها : دانستنی بدانیم جمعیت سرشماری جمعیت جمعیت کره زمین آمار جمعیت،
لینک های مرتبط :

 

چند روز پیش توی تاکسی بودم .رادیو روشن بود گوینده رادیو این داستان رو

تعریف کرد: (نظر فراموش نشه)

روزی پادشاهی که فرزندی نداشت برای اینکه جانشینی برای خود انتخاب

کند جوانان شهر را دعوت کرد تا از میان آنها جانشینی را برای خود انتخاب

 کند و به هر کدام از آنها یک دانه گندم داد و گفت که مدتی وقت دارند تا

گندم جوانه بزند و گندم هر کسی بیشتر رشد کرد جانشین پادشاه خواهد

شد.زمانی که فرصت تمام شد تمام جوانان نزد پادشاه حاضر شدند. گندم

 های همه آنها جوانه زده بود به جز یک جوان که دست خالی آمده بود.

پادشاه علت را از او پرسید و او گفت که بسیار تلاش کرده هر چه تلاش

 کرده موفق نشده و گندم جوانه نزده است و به خود گفته که نزد پادشاه

 می روم و حقیقت را می گویم. بعد از حرفهای جوان پادشاه گفت:

 این جوان جانشین من است. جوانان حاضر اعتراض کردند پادشاه گفت:

من تمام دانه های گندم را در آب جوشانده بودم و نباید هیچ کدام از آنها

 جوانه می زد.مملکت به پادشاهی نیاز دارد که راستگو باشد نه اینکه با

 نیرنگ و دروغگویی به دنبال دستیابی به اهداف خود باشد.

عکس از: سایت دامکده damkade.com

 

 

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : حکایت جانشین پادشاه جانشین شاه انتخاب جانشین پادشاه جوانان و جانشینی پادشاه پادشاه بی فرزند پادشاه بی جانشین راستگویی جوان جوان راستگو،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 آبان 1390

سلام امروز یه داستان از سایت فان پاتوق گذاشتم که به نظر خودم

داستان جالب و پر معنی هست شاید یکی از مفاهیمش این باشه که

ما قدر خیلی از چیزهایی رو که داریم به دلیل تکرار های روزانه و اینکه 

زیاد اونها رو می بینیم یا به دلیل کم توجهی نمی دونیم .

 حتما نظرات خودتون رو بنویسید.  

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی

که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت

کرد…

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود

پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که

هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن

درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین

کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر

را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک5 ساله رفتار

میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و

ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه

میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با

لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه

کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از

مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه

نمی کنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

امروز  پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

منبع: سایت فان پاتوق  www.funpatogh.com 

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان پدر و پسر پسر نابینا پیرمرد و پسرش داستان پسر جوان در قطار دیدن طبیعت داستان جوان 25 ساله و دیدن دنیا داستان حرفهای عجیب جوان،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 شهریور 1390

 

سلام انتظار دارم دوستانی که از وبلاگ دیدن می کنن نظرات خودشون

رو بنویسن.

امروز یه داستان قشنگ در مورد یه طلبه جوان رو که قبلا شنیده بودم براتون

گذاشتم امیدوارم قشنگ باشه.

روزی طلبه جوانی از کوچه ای می گذشت سگ مادری را دید که بیمار و

ضعیف است و توانایی شیر دادن به توله های کوچک خود را ندارد وتوله هایش

بسیار گرسنه هستند.با دیدن این صحنه طلبه جوان بسیار ناراحت شد و به

اتاق خود رفت یکی از کتابهای خود را برداشت و رفت و آن کتاب را فروخت

 و با پول آن برای سگ غذایی تهیه کرد و به سگ داد تا توانایی شیر دادن

به توله هایش را به دست بیاورد.

شب وقتی طلبه جوان خواب بود در خواب دید که در بهشت برای او قصری

می سازند و این پاداشی بود که خدای بزرگ برای کار خیر و انسانیت او قرار

داد.

 

عکس از: سایت تبیان

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان زیبای طلبه جوان حکایت طلبه طلبه و کمک به سگ کمک به حیوان بیمار توله سگ های گرسنه داستان طلبه و توله سگ های گرسنه سگ مریض پاداش عمل داستان پاداش کار نیک نتیجه عمل درست طلبه کمک کردن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 شهریور 1390

 

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید

بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه

استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم

می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم از لهاز فکری هم دو

طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من

بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که

کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده.

مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از

زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و

همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج

عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی

خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده

ایم که بجای شام عروسی چیپس خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ،

هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش

خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر

زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم

دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم

از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی

درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من

قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا

کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد

می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج

مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

 منبع : پایگاه اطلاع رسانی نیک فان دات کام

 

 





نوع مطلب : سرگرمی و موفقیت ، 
برچسب ها : انشا بامزه انشا جالب قشنگ طنز عزدواج، انشا در مورد ازدوهج عروسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 شهریور 1390

سلام امروز براتون سخنانی از تعدادی از بزرگان گذاشتم و ترجیح می

دم این سخنان رو با سخنی از بزرگمرد اسلام شروع کنم.

امام علی (ع) می فرماید: هر کس دنیا را به بازیچه بگیرد سختی ها

برایش آسان می شود.

دوست دارم شما که این مطلب رو می خونید نظرتون رو در مورد این

سخن و سخنان دیگه ای که می ذارم بگید.

همیشه به خود اعتماد داشته باش.اگر یک بار کاری را با موفقیت انجام

داده باشی باز هم می توانی.  آنتونی رابینز

عشق مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند.  باربارا

دی آنجلیس

ثروت نصیب افرادی می شود که توانمندی بالقوه ای برای ثروتمندشدن

در خود می بینند.  ناپلئون هیل

با ایده های نو بدون تعصب برخورد کن.  جکسون براون

کامیابی بدون دشواری معنایی ندارد.  سوفوکل

هر چه بیشتر انجام کاری را تکرار کنید آن را سریع تر انجام خواهید داد. 

برایان تریسی

کسی شایسته آزادی است که هر روز بتواند به هوس های خود چیره

شود.  گوته

خشم و غضب را به درگاه انسان های با اراده راهی نیست.  سقراط

شخص باید لایق ستایش باشد ولی از آن بگریزد.  فنلون

هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.  وین دایر

برای رسیدن به هدف اراده ,توان و صبر نیاز است.  حسین بهزاد

گرفته شده از:  مجله موفقیت
 

 





نوع مطلب : سخنان بزرگان، 
برچسب ها : سخنان بزرگان صحبت های بزرگان گفته های بزرگان جملات بزرگان سخنان آموزنده جملات پندآموز گفته های آموزنده،
لینک های مرتبط :


برای آنکه بتوانید در آرامش زندگی کنید,از خودتان در حد توان تان انتظار

داشته باشید,نه بیشتر,نه کمتر.

برای آن که بتوانید اراده ای قوی داشته باشید,همیشه به نکات مثبت

اخلاقی و رفتاری خود ایمان داشته باشید.

برای آن که بتوانید از دیگران درس های مثبت بگیرید,در رفتار و حرکات

آنها دقیق شوید و از نکته های ارزشمند الگو برداری کنید.

برای آن که بتوانید یک وظیفه را به درستی انجام دهید,وجدان خود را

بیدار کنید.

برای آن که بتوانید کاری را با موفقیت تمام کنید,با برنامه,هدف و اراده

فولادی جلو بروید.

برای آن که بتوانید با دیگران ارتباط خوبی داشته باشید باید به عقاید و

افکار آنها احترام بگذارید.

برای آن که بتوانید به اهدافتان برسید,هرگز منتظر دیگران نباشید و خود

دست به کار شوید.

منبع:  مجله موفقیت





نوع مطلب : سخنان زیبا، 
برچسب ها : برای موفقیت برای رسیدن به هدف برای توانستن برای داشتن اراده محکم برای اراده آهنین،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 مرداد 1390

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را،

زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا

می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها

مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه

سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری

نبود. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده

ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را

رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. در سال

پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و

كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5

سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن

نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر

مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم

می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه

بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید

تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.

‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند. 

گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

منبع: www.mstory.mihanblog.com(مجموعه سایت های میعادگاه)

البته این متن مقدار کمی حذفیات داشته است.

دوستان حتما نظر بدید.





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان داستان بامبو و رشد کردن رشد کردن در زندگی،
لینک های مرتبط :

سلام 16 مرداد 1390 مروارید زیبا یکساله شد.

 از بازدیدکنندگان می خام که حتما درمورد مطالب وبلاگ, قالبش,

چیزهایی که به نظرشون توی بهترشدن وبلاگ تاثیر داره نظر بدن.

وجود نظرات در مورد مطالب می تونه من رو برای به روز کردن

زودتر وبلاگ ترغیب کنه و با مطالب مورد علاقه شما آشنا کنه

موفق باشید.  

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

با تشکر از مهرداد

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک

خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان

صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو

چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: ....

دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن

چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت

می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می

بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو

چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان

 بداری.

منبع متن: داستانک  www.dastanak.com

منبع عکس:سایت اداره فرهنگ و ارشاد فارس ershadfars.ir





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : جوان و دانا جوان پولدار جوان دارا نصیحت عارف گفته عارف توصیه عارف عارف و جوان،
لینک های مرتبط :

 

کاریکاتوریست:  جواد تكجو            سایت روزنامه جام جم   www.jamejamonline.ir

 





نوع مطلب : سرگرمی و موفقیت ، 
برچسب ها : کاریکاتور زیبا قشنگ کاریکاتور تخریب طبیعت تخریب جنگل کاریکاتور انسان و نابودی جنگل انسان و طبیعت،
لینک های مرتبط :

هر چه هدفت ارزشمندتر باشد,موفقیت تو بزرگتر خواهد بود.

هر چه بیشتر تلاش کنی,بیشتر به دست می آوری و موفق تر و

سربلند تر خواهی بود.

هر چه راستگو تر باشی به خدا نزدیک تر خواهی شد.

هر چقدر بیشتر قدردان و شاکر باشی,زندگی ات زیباتر و آرامش تو

بیشتر خواهد بود.

هر چه غرور کمتری داشته باشی دوستان بیشتری خواهی داشت.

هر قدر ایمان به خداوند در تو قوی تر باشد,آرامش بیشتری خواهی

داشت.

هر قدر از گذشته بیشتر درس بگیری وبه حال و آینده با واقعیت

بیشتری نگاه کنی نتیجه بهتری خواهی گرفت.

هر قدر افکار مثبت تری داشته باشی بیشتر محبت دیگران را جلب

می کنی.

منبع متن: مجله موفقیت

عکس از: www.tebyan.net





نوع مطلب : سرگرمی و موفقیت ، 
برچسب ها : موفقیت عبارات تاکیدی برای موفقیت درس از گذشته هدف والاتر تلاش بیشتر قدردان بودن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز

داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها

چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی

بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.

 
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار
 
پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش
 
را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی
 
کند.
 
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که
 
رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
 
جواب آنها « نه» بود، چون هیچ احساس خوشبختی نمی کرد.
 
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم
 
شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می
 
زد.
 
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم
 
خوشبختی هستی؟»
 
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی
 
هستم.»
 
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه
 
ببریم.»
 
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند،
 
پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
 
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
 
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند
 
پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و
 
گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا
 
برتن کنم.»
 
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد
 
هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد!! »
 
منبع: مجله اینترنتی پی سی پارسی




نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : خوشبختی پادشاه و خوشبختی گشتن پادشاه به دنبال خوشبختی داستان پادشاه غیرخوشبخت حکایت پادشاه و خوشبختی قصه پادشاهی که خوشبخت نبود.،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   


 
 
بالای صفحه