تبلیغات
مروارید زیبا - داستان خرید بهشت
 
مروارید زیبا
امام علی (ع) : هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته است.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگ و مطالبش چیه؟






چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

حتما نظر خودتون رو در مورد این مطلب بگید.

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل
 
می نشست و به آب نگاه می کرد.
 
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا
 
می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
 
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
 
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و
 
گُل صحرایی گذاشت.
 
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر
 
خلیفه)
با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر
 
خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
 
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
 
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
 
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
 
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
 
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
 
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
 
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
 
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری
 
رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال
 
راحت به خانه برگشت.
 
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در
 
میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
 
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده
 
به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده
 
خاتون داد و گفت:
 
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و
 
خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
 
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
 
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و
 
گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
 
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم
 
بفروش.
 
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
 
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
 
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
 
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
 
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می
 
خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
 
منبع: مجله اینترنتی پی سی پارسی

 

 

 





نوع مطلب : داستان ها و حکایت ها، 
برچسب ها : داستان خریدن بهشت حکایت خریدن بهشت داستان بهلول حکایت بهلول بهلول و خریدن بهشت بهلول و پادشاه بهلول و هارون بهلول و بهشت،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 03 و 53 دقیقه و 14 ثانیه
Keep this going please, great job!
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 03 و 59 دقیقه و 57 ثانیه
I could not refrain from commenting. Exceptionally well
written!
چهارشنبه 7 تیر 1396 ساعت 03 و 20 دقیقه و 31 ثانیه
First of all I want to say terrific blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't
mind. I was interested to find out how you center yourself
and clear your mind before writing. I have had a tough time clearing my thoughts in getting my thoughts out.
I do enjoy writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes
are usually wasted simply just trying to figure out how to begin. Any
recommendations or hints? Appreciate it!
سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 02 و 34 دقیقه و 07 ثانیه
Inspiring quest there. What happened after? Thanks!
یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 08 و 36 دقیقه و 11 ثانیه
Thanks for finally talking about >مروارید زیبا - داستان خرید بهشت <Liked it!
سه شنبه 28 تیر 1390 ساعت 01 و 11 دقیقه و 24 ثانیه
داستان جالبی بود اگه از این بهشتها داری بذار من میخرم! :D
جمعه 23 اردیبهشت 1390 ساعت 18 و 29 دقیقه و 03 ثانیه
سلام
مطلب قشنگی بود
موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





 
 
بالای صفحه